جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٢ - غزل ٨٦ ز گريه مردم چشمم، نشسته در خون است
دست داده دلش شادمان باشد و اختيار خود را در فراقت از دست ندهد؟! به گفته خواجه در جايى:
|
تا به دامن ننشيند ز نسيمت گردى |
سيل اشك از نظرم، بر گذرى نيست كه نيست[١] |
|
بخواهد با اين بيان تقضاى ديدار دوبارهاش را بنمايد و بگويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ و دعاگوى دولتم |
|
|
زآنجا كه فيض جامِ سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، ز ظلمات حيرتم |
|
|
دريا و كوه در رَه و من، خسته و ضعيف |
اى خِضْرِ پى خجسته! مدد كن به همّتم |
|
|
حافظ! به پيش چشم تو، خواهد سپرد جان |
در اين خيالم، ار بدهد عُمر مهلتم[٢] |
|
|
ز بىخودى، طلبِ يار مى كند حافظ |
چو مفلسى كه طلبكارِ گنجِ قارون است |
|
با آنكه در گذشته چون جمال محبوبم را ديدم، خود را فراموش كردم و مشاهده نمودم كه من هيچم و از خويش هيچ ندارم، و دانستم كه: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ، وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ»[٣]: (تمام كسانى كه روى زمين هستند فانى و نابودند، و تنها روى [أسماء و صفات] پروردگارت، كه داراى [صفت] بزرگى و بزرگوارى است، پايدار مىماند.) امّا با اين وجود، يار را طلب مى كنم. حالِ من بمانند كسى است كه فقر، او.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٠، ص ١٠٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٣] - الرحمن: ٢٧.