جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٨ - غزل ٨٦ ز گريه مردم چشمم، نشسته در خون است
|
ز سروِ قدّ دلجويت، مكن محروم، چشمم را |
بدين سرچشمهاش بنشان، كه خوش آب روان دارد |
|
|
بيفشان جرعه اى بر خاك و حالِ اهلِ شوكت بين |
كه از جمشيد و كيخسرو، هزاران داستان دارد[١] |
|
حال:
|
به ياد لعلِ لب و چشم مستِ ميگونت |
ز جامِ غم، مِىِ لعلى كه مى خورم، خون است |
|
نه تنها مردمك چشم در خون نشسته، كه ياد ديدار دو دلربايى نمودن تجلّيات گذشتهات مرا به اندوه دچار ساخته؛ زيرا آن فرح بخش و آرامش دهنده جانم بود و اكنون كه از آن محروم گشتهام، به جاى جام عقيقى مشاهداتت، خون در غم عشقت مىنوشم، و همواره با خود فرياد بر مى آورم كه:
٦٨٨
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغَبَتى؛ فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى ... وَرُؤيَتُكَ حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلِبَتى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤلى، وَفى مُناجاتِكَ انْسى وَراحَتى، وَعِنْدَكَ دَوآءُ عِلَّتى، وَ شِفاءُ غُلَّتى، وَ بَرْدُ لَوْعَتى، وَكَشْفُ كُرْبَتى.»
[٢]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم، نه غير تو ... و ديدارت حاجتم و جوار تو خواستهام، نزديكى و قربت نهايت خواهشم مى باشد، و انس و راحتىام تنها در مناجات با توست، و داروى بيمارىام، و بهبود سوز و تشنگى درونم، و خنكى آتش باطنىام، و برطرف شدن ناراحتى سختم فقط در نزد توست.- به گفته خواجه در جايى:
|
ما را ز آرزوى تو پرواى خواب نيست |
سر جز به خاك كوى تو بردن، صواب نيست |
|
|
در دورِ چشم مست تو هشيار كس نديد |
كو ديده؟ كز تصوّر چشمت، خراب نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.