جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢١ - غزل ٨٥ چه لطف بود كه ناگاه، رشحه قلمت
٦- بود كه در گذشته مرا پذيرفتى، پس باز مورد رحمتهاى خاصّت قرار بده؛ كه:
٦٨١
«إلهى! لَيْسَ لى وَسيلَةٌ إلّاعَواطِفُ رَأفَتِكَ، وَلالى ذريعَةٌ إلَيْكَ إلّاعَواطِفُ رَحْمَتِكَ، وَشَفاعَةُ نَبِيّكَ، نبىّ الرَّحْمَةِ وَمُنقِذِ الامَّةِ مِنَ الْغُمَّةِ؛ فَاجْعَلْهُما لى سَبَباً إلى نَيْلِ غُفْرانِكَ، وَصَيّرْ هُمالى وُصْلَةً إلَى الْفَوزِ بِرِضْوانِكَ»
[١]: (معبودا! من [براى نيل] به درگاهت وسيله اى جز نوازشهاى مهر و رأفت تو ندارم، و دستاويزى جز مهربانيها و عواطف رحمت تو و شفاعت و ميانجيگرى پيامبر، پيامبر رحمت و رهايى دهنده امّت از غم و غصّه و اندوه، ندارم. پس اين دو را سبب و وسيله نيل به آمرزشت و پيوستنى به كاميابى و رستگار شدن به رضا و خشنودىات بگردان.).
و ممكن است اين ابيات را در جواب نامه استادش مرقوم داشته باشد.[٢]
|
بيا كه با سرِ زُلفت، قرار خواهم كرد |
كه گر سَرَم برود، بر ندارم از قدمت |
|
محبوبا! چنانچه عناياتت را همچنان شامل حالم گردانى، با رسولت- ٦- كه اوّلين مخلوق عالم كثرت و سر زلف تو مى باشد، عهد و پيمان مىبندم، كه از بندگى و خاكسارى و ذلّت در پيشگاهت سرباز نزنم، كه:
٦٨٢
«أللّهُمَّ! ..
وَبِحُبّى النَّبِىَّ الامّىّ ... أرْجُوَ الزُّلْفَةَ لَدَيْكَ؛ فَلا تُوحِشْ اسْتيناسَ إيمانى ... فَوَعِزَّتِكَ، لَوِانْتَهَرْتَنى، ما بَرِحْتُ عَنْ [مِنْ] بابِكَ، وَلا كَفَفْتَ عَنْ تَمَلُّقِكَ، لِما ألْهِمَ قَلبى [يا سَيّدِى:] مِنَ الْمَعْرِفَةِ بِكَرَمِكَ وَسَعَةِ رَحْمَتِكَ إلهى! إلى مَنْ يَذْهَبُ الْعَبْدُ، إلّاإلى مَوْلاهُ؟! وَإلى مَنْ يَلْتَجِىُ الْمَخْلُوقُ، إلّاإلى خالِقِهِ؟!»
[٣]: (خداوندا! ... و به خاطر دوست داشتنم پيامبر امّى [درس ناخوانده] را ... اميد [رسيدن و باريافتن به] نزديكى و قرب در پيشگاهت را دارم، پس [اين] آشنايى و انس به ايمانم را به.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - اين بود احتمالاتى كه نسبت به معانى اين ابيات داديم، شايد نظر خواجه امر ديگرى بوده باشدو واللّه يعلم.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٧٢.