جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٢ - غزل ٨٤ بحرى است بحر عشق كه هيچش كناره نيست
بيشتر خطابات خواجه در غزليّاتش، خود اوست، نه ديگران، اگرچه ايشان از آن بهره ببرند، از بيت ختم اين غزل ظاهر مى شود وى در انتظار ديدار حضرت محبوب بسر مى برده، ولى چون درى به رويش گشوده نمى شده، گاهى خويش را به استقامت در طريق سفارش نموده و گاهى به علّت محروميّتش اشاره كرده و مى گويد:
|
بحرى است بحرِ عشق كه هيچش كناره نيست |
آنجا جز آنكه جان بسپارند، چاره نيست |
|
اى خواجه! درياى عشق و محبّت حضرت دوست، دريايى بىساحل است و به نهايت آن راه نمى توان يافت، مگر آن زمانى كه با جان فشاندن به نيستىِ خود فعلًا و صفتاً و اسماً و ذاتاً راه يابى، به گونه اى كه نه عاشقى بماند و نه عشقى، و همه معشوق باشد و بس؛ كه:
٧٤٥
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ الْعَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغيارَ بِمُحيطاتِ أفلاكِ الأنوار»
[١]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيت [بر تمام موجودات] چيره گشته و احاطه نمودى؛ پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گشت، آثار مظاهر را با آثار خويش از بين برده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.) بخواهد به خود خطاب كرده و بگويد: مشكل راه نيافتنت به حضرت دوست، آمادگى نداشتن براى جان سپردن به پيشگاهش مى باشد؛ با اين همه:
|
آن دم كه دل به عشق دهى، خوش دمى بود |
در كارِ خير، حاجت هيچ استخاره نيست |
|
[١] - اقبال الاعمال: ص ٣٥٠.