جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٠ - غزل ٨٣ حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
غزل ٨٣ [: حاصلِ كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست ...]
|
حاصلِ كارگهِ كَوْن و مكان اين همه نيست |
باده پيش آر، كه اسبابِ جهان اين همه نيست |
|
|
از دل و جان، شَرَفِ صُحْبتِ جانان غرض است |
همه آن است وگرنه، دل و جان اين همه نيست |
|
|
مِنَّتِ سِدْره طوبى، ز پىِ سايه مكش |
كه چو خوش بنگرى اى سَرْوِ روان! اين همه نيست |
|
|
دولت آن است، كه بىخونِ دل آيد به كنار |
ورنه با سعى و عمل، باغ جَنان اين همه نيست |
|
|
پنج روزى كه در اين مرحله، مُهلت دارى |
خوش بياساى زمانى، كه زمان اين همه نيست |
|
|
بر لبِ بحرِ فنا، منتظرم اى ساقى! |
فرصتى دان، كه ز لب تا به دهان اين همه نيست |
|
|
زاهد! ايمن مشو از بازىِ غيرت، زنهار! |
كه رَهِ صومعه تا ديرِ مغان، اين همه نيست |
|
|
دردمندى چو منِ سوخته زار و نَزار |
ظاهراً حاجت تقرير و بيان، اين همه نيست |
|
|
از تهتُّك مكن انديشه و چون گُل خوش باش |
زآنكه تمكينِ جهانِ گذران، اين همه نيست |
|
|
نامِ حافظ رَقَم نيك پذيرفت، ولى |
پيشِ رندان، رَقَم سود و زيان اين همه نيست |
|