جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٨ - غزل ٨١ به دام زلف تو، دل مبتلاى خويشتن است
|
چو راىِ به عشق زدى، با تو گفتم: اى بلبل! |
مكن، كه اين گُلِ خود رو براى خويشتن است |
|
اى خواجه! روز نخستين كه خواستى در وادى عشق جانان قدم گذارى، آگاهت نمودم كه معشوق من براى خويش است و «أَحَدٌ» و «الصَّمَدُ» و «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ»[١] مىباشد، مظاهر را هم خلق نموده تا بدين وسيله او را بشناسند؛ و در نتيجه محبّتش به ذات خويش او را بر اين امر داشته، كه:
١٠٩٢
«كُنْتُ كَنزاً مَخْفتيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكلى اعْرفَ»
[٢]: (من گنجى پنهان بودم، خواستم كه شناخته شوم، پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.)؛ لذا نمى خواهد كسى از خود دم زند، و از عشق و عاشقى و معشوقى سخن بگويد. با اين بيان بخواهد بگويد:
|
چو باد، عزمِ سرِ كوىِ يار خواهم كرد |
نَفَس به بوى خوشش، مشكبار خواهم كرد |
|
|
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين |
نثار خاك رَهِ آن نگار خواهم كرد |
|
|
به هرزه، بى مى و معشوق عمر مى گذرد |
بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد |
|
|
صبا كجاست؟ كه اين جانِ خو گرفته چو گُل |
فداى نكهت گيسوى يار خواهم كرد |
|
|
به ياد چشم تو، خود را خراب خواهم ساخت |
بناىِ عهدِ قديم، استوار خواهم كرد[٣] |
|
|
به مُشك چين و چِگِل[٤]، نيست حُسنِ گُل محتاج |
كه نافه هاش ز بند قباى خويشتن است |
|
[١] - اشاره به آيات ٣- ١ سوره توحيد.
[٢] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٢٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٧، ص ١٣٩.
[٤] -« چِگُل» ناحيه اى است كه از طرف مشرق و جنوب به« خلج»، از مغرب به« تخس»، و از شمال به ناحيه« قرقيز» محدود است، شهرهاى آن تُرك نشين و اهالى آن شجاع و زيبا رويند.( فرهنگ معين، ج ٥، ص ٤٤٣.)