جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٦ - غزل ٧٣ ساقى! بيار باده، كه ماه صيام رفت
|
ثواب روزه و حجِّ قبول، آن كس بُرد |
كه خاكِ ميكده عشق را زيارت كرد[١] |
|
و ممكن است بيت، كلامى جداگانه بوده ربطى از نظر معنى با بيت گذشته نداشته و خطابش به خود و سالكين باشد. بخواهد بگويد: عمر عزيز بيهوده تلف شد و كارى براى دست يافتن به كمالات انسانيّت ننموديم، بيا و باقيمانده آن را غنيمت شمار و با ذكر و مراقبه و يادِ محبوب گذشته خويش را هم تدارك نما؛ كه:
٦٠٢
«وَنَبِّهْنى لِذِكْرِكَ فى أوْقاتِ الْغَفْلَةِ، وَاسْتَعْمِلْنى بِطاعَتِكَ فى ايّام الْمُهْلَةِ.»
[٢]: (و مرا در اوقات غفلت و بىخبرى براى ياد و ذكر خود هشيار و بيدار گردان، و در ايّام و روزهايى كه مُهلت [بهره گيرى از تو فراهم داشت] به طاعت وعبادتت بكارم گير.- به گفته خواجه در جايى:
|
عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى |
اى پسر! جامِ مىام ده كه به پيرى برسى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش |
وه! كه بس بىخبر از غُلْغُلِ بانگ جرسى |
|
|
بال بگشا و صفير از شجرِ طوبى زن |
حيف باشد چو تو مرغى كه اسيرِ قفسى[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
اى دل! آن بِهْ كه خراب از مِى گلگون باشى |
بى زَرْ و گنج، به صد حشمتِ قارون باشى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب وبيابان در پيش |
كى روى؟ رَهْ ز كه پرسى؟ چه كنى؟ چون باشى؟[٤] |
|
|
در تابِ توبه، چند توان سوخت همچو عود؟ |
مِىْ دِهْ، كه عمر در سَرِ سوداى خام رفت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٣، ص ١٢٤.
[٢] - صحيفه سجّادية( ع)، دعاى ٢٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٧، ص ٣٧٩.