جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠١ - غزل ٧٠ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
از بيانات اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه در تمنّاى ديدار حضرت دوست، پيش از آنكه بكلّى از خويش تهى گردد بوده (به قرينه بيت ختم)، و چون اين امر به نظرش مشكل مى رسيده و از طرفى تاب و طاقت دورى محبوب را نداشته و نمىتوانسته بيش از آن بر آن صبر نمايد، مىگويد:
|
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست |
گفت: با ما منشين، كز تو سلامت برخاست |
|
براى ديدار حضرت محبوب، آنچه را از توجّه به عالم بشرى و اعتباريّات و عبادات قشرى و غيره داشتم، از دست داده و نظر از آن برداشته و تنها مراقبه و ياد او را اختيار نمودم، تا مرا مورد لطف خود قرار دهد و به قربش راه يابم؛ با اين همه مرا نپذيرفت و ملامت نمود كه تو خود را كاملًا رها نكرده و در ما فانى نشده اى و سلامتى خويش را مى طلبى. چگونه مى توانى قربمان را تمنّا داشته باشى.
|
كه شنيدى كه در اين بزم، دمى خوش بنشت |
كه نه در آخرِ صحبت، به ندامت برخاست؟! |
|
اين گفتار را خواجه باز از زبان محبوب به خود خطاب نموده و مى گويد: تو مىخواهى با توجّه داشتن به خويش و تعلّقات و عبادات قشرىات به ما راه يابى، اين ممكن نيست و ندامت را درپى دارد.
و ممكن است اين بيت ربطى با بيت گذشته نداشته باشد بخواهد بگويد: چه كسى تاكنون در بزم دنيا خوش نشسته كه در پايان نادم برنخاسته باشد زيرا دنيا محلّ