جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٥ - غزل ٥٤٨ بتا! با ما مورز اين كينه دارى
بترسيد كه خرقه پشمينه اى كه بدان مى باليد آتش گيرد، و انحرافتان از طريقه فطرت و آنچه ما اختيار نمودهايم، به آتش دوزخ گرفتار سازد. در جايى مى گويد:
|
زاهدِ ظاهرْپرست از حال ما آگاه نيست |
در حَقِ ما هرچه گويد، جاىِ هيچ اكراه نيست |
|
|
هرچه هست از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه تشريفِ تو، بر بالاى كس كوتاه نيست[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
مرا به رندى و عشق آن فُضول عيب كند |
كه اعتراض، بر اسرارِ علم غيب كند |
|
|
كمالِ صدق و محبّت ببين، نه نقصِ گناه |
كه هر كه بىهنر افْتَد، نظر به عيب كند[٢] |
|
و در جايى هم مى گويد:
|
من تركِ عشقبازى و ساغر نمى كنم |
صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم |
|
|
شيخم به طنز گفت: حرام است مِىْ، مخور |
گفتم كه چشم، و گوش به هر خر نمى كنم |
|
|
زاهد به طعنه گفت: برو تركِ عشق كن |
محتاجِ جنگ نيست، برادر! نمىكنم[٣] |
|
|
نديدم خوشتر از شعرِ تو حافظ |
به قرآنى كه اندر سينه دارى |
|
حقّاً چنين است. اى خواجه! اگر تو اين كلام را نمى گفتى، عارفان و اهل ادب و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٢، ص ١٩٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.