جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٩ - غزل ٥٩٧ ز كوى يار مى آيد نسيم باد نوروزى
|
به بستان رُو كه از بلبل، طريقِ عشق گيرى ياد |
به مجلس آى كز حافظ، سخنْ گفتن بياموزى |
|
كنايه از اينكه: زاهدا! از اعمال قشرى و ظاهرى به تنهايى فائدتى معنوى بدست نخواهد آمد، بيا و درس عاشقى را از قمرى و بلبل، بلكه همه موجودات بگير، و ببين چگونه تمام لحظات به او عشق مى ورزند و تسبيح و تحميدش را پيشه خود ساختهاند؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»[١]: (و هيچ چيز نيست مگر آنكه با حمد و سپاس به تسبيح او مشغول است و ليكن شما تسبيح آنها را درنمى يابيد.- به مجلس خواجه آى، تا درس عشق و سخن گفتن بياموزت و از خشكى و بىمغزى سخن نگويى.
و ممكن است طرف سخن خواجه با سالكين باشد. بخواهد بگويد:
|
عاشق شو ار نه روزى، كارِ جهان سرآيد |
ناخواندهْ نقشِ مقصود، از كارگاه هستى |
|
|
صوفى پياله پيما، زاهد قَرابه پر كن |
اى كوته آستينان! تا كى دراز دستى؟ |
|
|
در مذهب طريقت، خامى نشانِ كفر است |
آرى طريقِ رندان، چالاكى است و چستى[٢] |
|
[١] - اسراء: ٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.