جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٦ - غزل ٥٧٣ سلام الله ما كر الليالى
كثرات و عالم طبيعت مى باشد. همان هم وى را به سامان مى رساند و به فناى خويش آشنا و جمعيّت خاطر مى بخشد. خواجه هم به خود خطاب كرده و مىگويد: از فراق و گرفتاريهاى عالم طبيعت و كثرات آن منال و فرياد بر مياور، زيرا راهنمايت به وحدت و ملكوت جهان همين خود و كثرات مى باشد، معشوقِ خود را در كنار از موجودات نمى توانى بيابى؛ چون حجاب كثرت را با اخلاص اعمالت بركنار نمايى، محبوب خويش را با ديده دل و حقيقتِ ايمان، با خويش و آنها خواهى ديد؛ كه:
٣٩١٠
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [خَفِيّاً]، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[١]: (من گنجى پنهان بودم، خواستم كه شناخته شوم، پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.- نيز:
٣٩٩٩
«أنَّ الرّاجلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسانَةِ، وَانكَ لاتَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأنْ [لكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأعْمالُ السَّيِّئَةُ [الآمالُ] دُونكَ.»
[٢]: (براستى كه مسافت كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، نزديك است، و تو از مخلوقاتت محجوب نيستى، مگر اينكه [ويا: ليكن] اعمال و كردارهاى ناپسند و بد [و يا آمال و آرزوها] ايشان را از تو محجوب سازد.- به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه آشفتگىِ حال من از زُلفِ تو بود |
حَلِّ اين عقده، هم از زُلفِ نگار آخر شد[٣] |
|
و نيز در جايى در تقاضاى آن معنى مى گويد:
|
گر دست دهد در خَمِ زلفين تو بازم |
چون گُوى، چه سرها كه به چوگان تو بازم |
|
|
زُلفِ تو مرا عمرِ دراز است ولى نيست |
در دست، سَرِ مويى از آن عمرِ درازم[٤] |
|
|
أمُوتُ صَبابَةً يا لَيْتَ شِعْرى! |
مَتَى نَطَقَ الْبَشيرُ عَنِ الوِصالِ؟ |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٦، ص ٣٢٠.