جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٧ - غزل ٥٦٩ صوفى! بيا كه شد قدح لاله پر ز مى
خطاب خواجه در بيشتر ابيات اين غزل با زاهد پشمينه پوش بوده، و خواسته وى را دعوت به فطرت نمايد و از قشر به لبّ راهنما گردد. مىگويد:
|
صوفى! بيا كه شد قَدَحِ لاله پُر ز مِىْ |
طامات تا به چند و خرافات تا به كى؟ |
|
|
بگذر ز كبر و ناز كه ديده است روزگار |
چينِ قباىِ قيصر و طَرْفِ كلاهِ كِىْ |
|
|
هشيار شو كه مرغ سحر گشت مست، هان! |
بيدار شو كه خوابِ عدم در پى است هِىْ! |
|
اى زاهد و پشمينه پوشى كه خود را سرگرم لاطائلات و خرافات نموده و خويش را به عبادات قشرى براى رسيدن به نعمتهاى بهشتى مشغول ساخته و از حضرت محبوب غافل گشته و به خود مغرورى! قدرى به خود آى و ببين چگونه مظاهر جهان طبيعت تو را دعوت به مشاهده جمال بىنظير او مى نمايند و مى گويندت: بيا از عالم مُلك ما به ملكوتمان راه ياب، و قدح گل لاله را كه يكى از موجودات است، پر زِمىْ ببين كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ، إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ»[١]: (هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست.)، تا از كبر و خودبينى و عبادات قشرىات چشم پوشى و به عبادات لبّى پردازى. روزگار چون تو خودخواه و خودبين زياد ديده، ببين مرغ سحر را كه از ديدن گل چگونه مست گرديد، كنايه از اينكه مردان خدا را كه از خود تهى.
[١] - حجر: ٢١.