جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٧ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
|
دَردم نهفته، بِهْ ز طبيبانِ مدّعى |
باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند[١] |
|
بگويد:
|
در دِيْرِ مغان آمد، يارم قَدَحى در دست |
مست از مى وميخواران، از نرگسِ مستش مست |
|
|
آخرزچه گويم هست، از خود خبرم چون نيست؟ |
وز بَهْر چه گويم نيست، بااو نظرم چون هست؟ |
|
|
باز آى، كه باز آيد، عُمرِ شده حافظ |
هرچند كه نآيد باز، تيرى كه بشد از شَست[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
حيفم آيد كه خرامى به تماشاىِ چمن |
كه تو خوشتر ز گُل و تازه تر از نسرينى |
|
عزيزا! موجودات و مظاهر و بندگانت چيستند كه به ديدار آنان آيى. حيف باشد از صاحب جمال و كمالى چون تو كه درميان آنان بخرامى! چرا «كه تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرينى». و شايسته نيست زيبايى تو را، با حُسن آفريده هايت مقايسه كرد؛ زيرا اين تويى كه به آنها جمال عطا فرمودهاى. درنتيجه باز با اين بيان بخواهد بگويد:
|
كسى نيست كه افتاده آن زُلفِ دوتا نيست |
در رهگذرى نيست، كه دامى ز بلا نيست |
|
|
رُوى تو، مگر آينه لطفِ الهى است؟ |
حقّا كه چنين است و دراين، روى و ريا نيست |
|
|
باز آى، كه بىروىِ تواى شمعِ دل افروز! |
در بزم حريفان، اثرِ نور و ضيا نيست |
|
|
دى مى شد و گفتم: صنما! عهد بجا آر |
گفتا: غلطاى خواجه! دراين عهد، وفا نيست[٣] |
|
|
گر امانت به سلامت ببرم، باكى نيست |
بى دلى سهل بُوَد، گر نَبُود بىدينى |
|
دلدارا! بار امانتى كه به من عرضه نمودى و من به حمل آن تن دَرْ دادم؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥، ص ٧٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.