جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ٥٤٨ بتا! با ما مورز اين كينه دارى
خطاب خواجه در چهار بيت اوّل اين غزل با حضرت دوست، به طريقى كه با معشوقههاى ظاهرى سخن گفته مى شود؛ بوده، و در دو بيت با زاهد؛ و در بيت ختم هم از برترى اشعار خود بر ديگران گفتگو مى كند. مىگويد:
|
بُتا! با ما مَوَرْز اين كينه دارى |
كه حَقِّ صحبتِ ديرينه دارى |
|
اى دوست! اين همه با ما بىمهر مباش، حال كه به لباس بشريّت خاكى مبتلايمان ساخته اى و ديدار ازلى فراموشمان گشته، باز توفيق شهودمان ده، تا تو «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و آنها را بر خودشان گواه گرفت: آيا من پروردگار شما نيستم؟) گو باشى، و ما «بَلى، شَهِدْنا.»[٢]: (بله گواهى مى دهيم.) گو. در جايى مى گويد:
|
اى كه مجهورى عشّاق روا مى دارى! |
بندگان را زبَرِ خويش جدا مى دارى |
|
|
تشنه باديه را هم به زلالى درياب |
به اميدى كه در اين ره به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى و به حل كردمت اى جان ليكن |
به از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
نصيحت گوش كن، كاين دُرْ بسى بِهْ |
از آن گوهر، كه در گنجينه دارى |
|
[١] ( ١- ٢). اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١- ٢). اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.