جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٠ - غزل ٥٤٦ بگرفت كار حسنت، چون عشق من كمالى
|
با دلشدگان، جور و جفا تا به كى آخر |
آهنگِ وفا، تركِ جفا، بَهْرِ خدا كن[١] |
|
|
چون من خيال رويت، جانا! به خواب بينم |
كز خواب مى نبيند، چشمم بجز خيالى |
|
ممكن است بخواهد بگويد: محبوبا! آيا مى شود چون منى خيال ديدن رويت را در خواب ببينم؟[٢].
و يا بگويد: چگونه به خواب و خيالى از تو قانع شوم، و حال آنكه خواب جز به خيالى از توام بهرهمند نمى سازد، و نمى توانم به آن قانع گردم؛ پس:
|
رحم آر بر دلِ من، كز مهرِ روى خوبت |
شد شخص ناتوانم، باريك چون هلالى |
|
مرا به ديدارت نايل ساز، كه عشقت ناتوانم ساخته و بدن عنصرى و خيالىام را به نابودى كشيده. وقت است كه با ديدارت توانايىام بخشى. به گفته خواجه در جايى:
|
زرد رويى مى كشم، ز آن طبعِ نازك، بى گناه |
ساقيا! جامى بده، تا چهره را گلگون كنم |
|
|
اى مَهِ نامهربان! از بنده حافظ ياد كن |
تا دعاى دولتِ آن حُسنِ روزافزون كنم[٣] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
بى مِهْرِ رُخَت، روز مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا، جز شب ديجور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره ز هجرانِ تو، ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است[٤] |
|
|
حافظ! مكن شكايت، گر وصل يار خواهى |
زين بيشتر ببايد، بر هجر احتمالى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.
[٢] - بيان اين مطلب در ذيل بيت پنجم غزل ٥٣٩ در جلد نهم گذشت.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٤، ص ٣٠٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.