جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٣ - غزل ٥٩٧ ز كوى يار مى آيد نسيم باد نوروزى
گويا خواجه اين غزل را در آرزوىِ ديدار حضرت معشوق، پس از ابتلاى به هجران سروده، و به خود اميد ديگر بار مشاهدهاش داده، تا شايد هجرانش به وصال او پايان يابد. مىگويد:
|
ز كوىِ يار مى آيد نسيمِ بادِ نوروزى |
از اين باد ار مدد خواهى، چراغِ دل برافروزى |
|
اى خواجه! نسيمها و نفحات قدسى معشوق وزيدن گرفته و اهل طريق را نوازش مىدهد، بيا و چون ايشان از آن بهره گير، تا چراغ دل خويش كه به هجران خاموش گشته، برافروزى و باز مشاهده او را بدست آورى؛ كه:
٤٠٠٦
«إنّ للَّهِ فى أيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ، ألا! فَتَرَصَّدُوا لَها.»
[١]: (براستى كه براى خداوند در روزهاى روزگار و عمر شما نسيمهايى است؛ پس آگاه باشيد! و آماده و چشم به راه آنها شويد.) در جايى در تقاضاى آن معنى مىگويد:
|
اى نسيمِ سحر! آرامگهِ يار كجاست؟ |
منزلِ آن مَهِ عاشقْ كُشِ عَيّار كجاست؟ |
|
|
شب تار است و رَهِ وادى ايمن در پيش |
آتشِ طور كجا؟ وعده ديدار كجاست؟ |
|
|
عقل ديوانه شد، آن سلسله مشكين كو؟ |
دل ز ما گوشه گرفت، ابروىِ دلدار كجاست؟ |
|
|
باده و مطرب و گل، جمله مهيّاست ولى |
عيشِ بىيار مُهنّا نبود، يار كجاست؟[٢] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٧٧، ص ١٦٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.