جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٢ - غزل ٥٨٧ مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى
|
چون آفتاب رويش، در ديده مى نگنجد |
اى دل! چه سود دارد، در ديده اضطرابى؟ |
|
اى خواجه! ديده ظاهرت تاب ديدن خورشيد جمالش را ندارد؛ كه: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ، وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ»[١]: (ديدگان او را نمى يابند، و او ديدگان را ادراك مى نمايد.) چشمى دگر بدست آر، تا طاقت مشاهده رخسارش را داشته باشد، و تا آن بينايى را نيافته اى براى پايان يافتن هجرانت خود را در اضطراب قرار مده؛ كه:
«لَمْ تَرَهُ العُيُونُ بِمُشاهَدَةِ العَيانِ، وَرَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقآئِقِ الإيمانِ.»
[٢]: (ديدگان با مشاهده و ديد ظاهرى و روياروى او را نمى بينند، بلكه دلها با ايمان حقيقىشان او را مى بينند.) در جايى در مقام اظهار اشتياق به چنين ديدارى مى گويد:
|
دل شوقِ لبت مدام دارد |
يا رب! ز لبت چه كام دارد؟ |
|
|
جانْ عشرتِ مهر و باده شوق |
در ساغرِ دل مدام دارد |
|
|
شوريده زلف يار دائم |
در دام بلا مقام دارد |
|
|
آخر نرسد كه باز پرسيم |
كآن دلبر ما چه نام دارد؟ |
|
|
با يار كجا نشيند آن كو |
انديشه خاص و عام دارد؟![٣] |
|
و در جايى چون به آن نايل مى گردد، مىگويد:
|
منم كه ديده به ديدارِ دوست كردم باز |
چه شكر گويمت اى كارْساز بندهْ نواز! |
|
|
نيازمندِ بلاگو: رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياىِ مراد است خاكِ كوى نياز[٤] |
|
|
در انتظارِ رويت، ما و اميدوارى |
وز عشوه لبانت، ما و خيال و خوابى |
|
[١] - انعام: ١٠٣.
[٢] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٦، روايت ١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٥، ص ١٦٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١: ص ٤١.