جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ٥٨٧ مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى
جايى نكشد. در نتيجه با اين بيان مى خواهد تمنّاى ديدار او را نموده و بگويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
يا رب! از ابرِ هدايت برسان بارانى |
پيشتر ز آنكه چو گَردى ز ميان برخيزم |
|
|
گرچه پيرم تو شبى تنگ درآغوشم گير |
تا سحرگه ز كنارِ تو جوان برخيزم |
|
|
سرو بالا بنمااى بُت شيرين حركات! |
كه چو حافظ ز سَرِ جان و جهان برخيزم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
مخمورِآن دو چشمم، ساقى! كجاست جامى؟ |
بيمارِ آن دو لعلم، آخر كم از جوابى |
|
معشوقا! چشمان و جذبات كشنده جمالت كه در ازل و يا گذشته ايّام مرا فريفتهات نمود، پس از هجرت به خمارى و يا اشتياق ديدار دوبارهام مى دارد. بيا و جامى ديگرم از شراب مشاهدهات عنايت فرما و از بيمارىام با گفتارت برهان و «لَنْ تَرانِي»[٢]: (هرگز مرا نخواهى ديد) ام بگو، كه خود آن هم لذّت بخش است و كمتر از جوابى نخواهد بود؛ كه:
«إلهى! اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى أصِلَ إلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ حَتّى اقِبْلَ عَلَيْكَ.»
[٣]: (معبودا! به رحمت خويش مرا [به سوى خود] بخوان تا به تو واصل گردم، و با احسان و بخششت مرا [به سوى خود] بكش، تا [به تمام وجود] بر تو روى آورم.) و به گفته خواجه در جايى:
|
مرا مِهْرِ سِيَهْ چشمان زسر بيرون نخواهد شد |
قضاى آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد |
|
|
مرا روز ازل كارى بجز رندى نفرمودند |
هرآن قسمت كه آنجا شد كم و افزون نخواهد شد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - اعراف: ١٤٣.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٠، ص ٢٠٢.