جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧١ - غزل ٥٨٤ كتبت قصة شوقى ومدمعى باكى
|
ز آنجا كه فيض جامِ سعادت، فُروغ توست |
بيرون شدن نماى ز ظلمات حيرتم[١] |
|
خواجه چون توجّه نموده كه علّت هجرانش خود بوده، به خويش خطاب كرده و مى گويد:
|
دَعِ التَّكاسُلَ تَغْنَمْ فَقَدْ جَرى مَثَلٌ |
كه زاد راهروان چستى است و چالاكى |
|
بكوش و از سستى بپرهيز و در طريق عشق پايدار باش تا شراب ديدارت بخشند؛ زيرا زاد سالكين و عاشقين پافشارى و استقامت در طلب است تا به مقصد نايل آيند، كه: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا: رَبُّنَا اللَّهُ، ثُمَّ اسْتَقامُوا، تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا، وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»[٢]: (همانا آنان كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس [بر گفتار خويش] پايدار ماندند، فرشتگان برايشان فرو آمده و [مىگويند] كه هرگز ترس و غم و اندوهى نداشته باشيد و شما را بشارت باد به بهشتى كه وعده داده مىشديد.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى دل! به كوى عشق گذارى نمى كنى؟ |
اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى؟ |
|
|
چوگانِ كام در كف و گويى نمى زنى؟ |
بازى چنين به دست و شكارى نمى كنى؟ |
|
|
اين خون كه موج مى زند اندر جگر چرا |
در كارِ رنگ و بوىِ نگارى نمى كنى؟ |
|
|
در آستينِ كامِ تو صد نافه مندرج |
و آن را فداىِ طُرّه يارى نمى كنى[٣] |
|
|
به آبروى گُل و خاكِ پاى سَرْو كه نيست |
چنين بديع جمالى ز آبى و خاكى |
|
اى دوست! قسم به گل جمال محمّدى ٦ و ابوتراب علىّ ابن ابى طالب ٧ كه سرو قامت رسول اللَّه ٦ به او و اولادش : خرّم و برپا مانده- كه:
٣٩٢٨
«وَلَوْ لا أنْتَ- يا
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٢] - فصّلت: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٨، ص ٣٧٩.