جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٥ - غزل ٥٨٤ كتبت قصة شوقى ومدمعى باكى
خواجه اين غزل را در تمنّا و اظهار شوق به ديدار معشوق حقيقى سروده، اگر چه بعضى از ابياتش موهم آن است كه در مقام اظهار ارادت به استاد كامل خود باشد. مىگويد:
|
كَتَبْتُ قِصَّةَ شَوْقى وَمَدْمَعى باكى[١] |
بيا كه بىتو به جان آمدم ز غمناكى |
|
محبوبا! اشك ديدگانم قصّه شوق مرا به تو آشكار مى سازد و آتش و شور درونىام با زبان بىزبانى گوياست كه: بيا فراق و غم عشقت صبر و طاقت را از خواجهات ربوده و او را از پاى درآورده. در جايى مى گويد:
|
از خونِ دل نوشتم نزديك يار، نامه |
إنّى رَأَيْتُ دَهْراً مِنْ هِجْرِكَ القِيامَة |
|
|
دارم من از فراقت در ديده صد علامت |
لَيْسَتْ دُمُوعُ عَيْنى هذى لَنَا العَلامَة |
|
|
حال درون ريشم محتاج شرح نبود |
خود مى شود محقّق از آب چشمِ خامه |
|
|
حافظ چو طالب آمد، ساقى! بيار جامى |
حَتّى يَذوُقَ مِنْها كَأْساً مِنَ الكَرامَة[٢] |
|
|
بسا كه گفتهام از شوق، با دو ديده خود: |
أيا مَنازِلَ سَلْمى! فَايْنَ سَلْماكِ[٣] |
|
معشوقا! ديده اشكبارم، خود گفتار و زبان حال و قال عاشقى چون من مى باشد،.
[١] - قصّه و افسانه شوق و ميل شديدم به تو را در حالى كه ديدهام گريان بود، نگاشتم.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٤، ص ٣٦٣.
[٣] - اى منزلهاى سلمى، سلماى تو كجاست؟