جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٣ - غزل ٥٨٣ عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى
(بدرستى كه گرفتارترين مردم پيامبران هستند، سپس كسانى كه تالى تلو ايشان هستند، سپس كسى كه بيشتر همانند آنان باشد و همينطور تا آخر.- نيز:
٣٩٢٥
«إنَّ عَظيمَ الاجْرِ لَمَعَ عَظيمِ البَلآءِ، وَ ما أحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إلّاابْتلاهُمْ.»
[١]: (براستى كه پاداش بزرگ با بلا و گرفتارى بزرگ همراه است، و خداوند هيچ گروهى را مورد محبّت خويش قرار نداد جز اينكه گرفتارشان نمود.) نبايد مشكلاتش افسرده خاطر نمايد بلكه بايد «با دلِ خون شده چون نافه خوشش بايد بود» و عطر وجودىاش را همانند برجستگان عالم به ديگران سرايت دهد و دعوت به مراقبه و ذكر و انس به محبوب نمايد؛ كه: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ، فَحَدِّثْ»[٢]: (وامّا نعمت پروردگارت را بازگوى.) ٩
|
چند پويد به هواى تو ز هر سو حافظ |
يَسَّرَ اللَّهُ طَريقاً بِكَ يا مُلْتَمَسى! |
|
با اين بيت هم خواجه در ضمن گله نمودن از حضرت معشوق در مقام تقاضاى وصال او بوده، در جايى مى گويد:
|
كه بَرَد به نزدِ شاهان ز من گدا پيامى؟ |
كه به كوىِ مى فروشان دو هزار جم به جامى |
|
|
تو كه كيميافروشى، نظرى به قلب ما كن |
كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى |
|
|
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت؟ |
كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى |
|
|
عجب از وفاى جانان كه تفقّدى نفرمود |
نه به نامه و پيامى نه به پرسش و سلامى |
|
|
سر خدمت تو دارم بخرم به هيچ مفروش |
كه چو بنده كمتر افتد به مباركى غلامى[٣] |
|
[١] - اصول كافى، ج ٢، ص ٢٥٢، روايت ٣.
[٢] - ضحى: ١١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.