جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٩ - غزل ٥٨٣ عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى
راستى است براى هركس كه آن را تصديق نمايد، و جايگاه عافيت و تندرستى است براى آن كه از آن دريابد، و خانه بىنيازى است براى هر كه از آن توشه بردارد.)
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش |
وه! كه بس بىخبر از غُلْغلِ بانگِ جرسى |
|
اى خواجه! كاروان عشّاق يكى پس از ديگرى بار بربستند و به طرف منزلگاه مقصود روانه گشتند، و تو در خوابى و از غافله دور ماندهاى، و صداى آنان هم به گوشت نمى رسد و خبر از پست و بلنديها و خطرات و تنهايى راه ندارى. در واقع مىخواهد به خود خطاب كرده و بگويد:
|
اى دل! آن بِهْ كه خراب از مى گلگون باشى |
بى زَرْ و گنج به صد حشمت قارون باشى |
|
|
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند |
چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى |
|
|
تاجِ شاهى طلبى؟ گوهر ذاتى بنما |
ور خود از گوهرِ جمشيد و فريدون باشى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش |
كى روى؟ ره ز كه پرسى؟ چه كنى؟ چون باشى؟[١] |
|
|
دوش در خيلِ غلامان دَرَش مى بودم |
گفت: كاى بىدلِ بيچاره! تو يارِ چه كسى؟ |
|
شب گذشته به غلامى و بندگى حضرت محبوب چون غلامان ديگرش سر نهاده بودم، امّا او نمى پذيرفتم و مى گفت: اى دل و عالم طبيعت از دست داده! تو ما را نهاى، يار چه كسى؟ و مرا به خاكسارى و عبوديّت خود قبولم نمى فرمود. گويا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٧، ص ٣٧٩.