جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٣ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
مىشوى، از اين امر در آتش مى باشد. بخواهد بگويد:
|
اى كه مهجورىِ عشّاق روا مى دارى |
بندگان را زِبَرِ خويش جدا مى دارى |
|
|
تشنه باديه را هم به زلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى و به حل كردمت اى جان! ليكن |
بِهْ از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى |
|
|
حافظِ خام طمع! شرمى از اين قصّه بدار |
كار ناكرده چه امّيد عطا مى دارى[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: معشوقا! نه تنها مرا در هجرت افسرده خاطر مى نمايى كه بندگان برگزيدهات هم، چون مرا مبتلا مى بينند ناراحت مى شوند.
و ممكن است بخواهد بگويد: اى معشوق حقيقى! از اينكه مرا به هجرانت مبتلا ساخته و با ديگرانت لطف و عنايتها و ديدارهاست، نه تنها من كه بسيارى از عاشقان و فريفتگانت از اين امر افسرده خاطر مى گردند.
خلاصه بخواهد با اين بيان تقاضاى ديدار دوباره اى كرده باشد و بگويد:
|
يا رب! آن آهوى مشكين به خُتَن باز رسان |
و آن سَهى سَرْوِ روان را به چمن باز رسان |
|
|
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز |
يعنى آن جانِ ز تَنْ رفته به تن بازرسان |
|
|
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند |
يار مَهْ روىِ مرا نيز به من بازرسان |
|
|
سخن اين است كه ما بىتو نخواهيم حيات |
بشنواى پيك سخن گير! و سخن بازرسان[٢] |
|
|
چو هر خبر كه شنيدم رهى به حيرت داشت |
از اين سپس من و رندى و وضع بىخبرى |
|
عزيزا! اهل دانشم به طريقى تو را به من معرّفى كردند، و اهل كمالم به گونهاى، و عشّاقت به خصوصيّتى. هيچ كدام به روى من درى نگشودند و به حيرتم مبتلا ساختند. دانستم تو را از خود بىخبران و از تعلّقات بيرون شدگان يافتهاند، لذا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٦، ص ٣٥٢.