جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢١ - غزل ٥٧٨ لبت مى بوسم و در مى كشم مى
|
نيازمندِ بلاگو: رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياىِ مراد است خاكِ كوىِ نياز |
|
|
اگرچه حسن تو از عشقِ غير مستغنى است |
من آن نِيَم كه از اين عشقبازى آيم باز[١] |
|
و بگو:
|
تا سايه مباركت افتاد بر سرم |
دولت غلام من شد و اقبال چاكرم |
|
|
شد سالها كه از سَرِ من رفته بود بَخْت |
از دولتِ وصالِ تو باز آمد از درم |
|
|
من عمر در غمِ تو به پايان برم ولى |
باور مكن كه بىتو زمانى بسر برم[٢] |
|
|
زبانت دركش اى حافظ! زمانى |
حديثِ بىزبان را بشنو از نى |
|
تا به حال اى خواجه! همه گفتار بودى و از هر جانب براى ديدارم سخن مىگفتى، حال كه از خود تهى گشته اى و به مشاهدهام دست يافتى، ملاحظه كن و ببين در تهى شدن و خواست نداشتن چه عنايتهايى نصيبت مى گردد. در جايى مىگويد:
|
شب از مطرب كه دل خوش باد وى را! |
شنيدم ناله جانسوزِ نِىْ را |
|
|
چنان در سوزِ من سازش اثر كرد |
كه بىرقّت نديدم هيچ شىء را |
|
|
چو شوقم ديد، در ساغرِ مِىْ افزود |
بگفتم ساقىِ فرخندهْ پِىْ را: |
|
|
چوبى خود گشت حافظ كِىْ شمارد |
به يك جو، مُلْكَتِ كاوسِ كِىْ را؟[٣] |
|
و يا منظور از بيت اين باشد كه: اى خواجه! چون ديدارت دست داده، عوض سخن گفتن از گذشته و ايّام هجران، از ناليدن به پيشگاهمان دست برمدار، تا لطف ما همواره شامل حالت گردد، و دگر باره دچار هجران نگردى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨، ص ٤٣.