جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٧ - غزل ٥٧٨ لبت مى بوسم و در مى كشم مى
بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ أنَّ مُرادَكَ مِنّى، أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لاأجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[١]: (معبودا! با پى درپى آمدن آثار و مظاهر و تحولات احوال دانستم كه مقصود تو اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل و ناآگاه نباشم.- بگويى:
|
من نه آن رندم كه تركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
شيوه رندى نه لايق بود طبعم را ولى |
چون در افتادم چرا انديشه ديگر كنم؟ |
|
|
وقتِ گل گويى: كه زاهد شو به چشم وجان ولى |
مىروم تا مشورت با شاهد و ساغر كنم |
|
|
زُهد وقتِ گُل چه سودايى است؟ حافظ! هوشدار |
تا أعُوذى خوانم و انديشه ديگر كنم[٢] |
|
و بگويى:
|
بده جامِ مِىْ و از جَمْ مكن ياد |
كه مى داند كه جَمْ كِىْ بود وكِىْ كِىْ؟ |
|
|
بزن بر چنگِ چنگ اى ماه مطرب! |
رَگَش بخراش، تا بخروشم از وى |
|
|
چو چشمت مست را مخمور مگذار |
به يادِ لعلش اى ساقى! بده مِىْ |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢: ص ٣٣٠.