جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ٥٤٢ برو زاهد! به اميدى كه دارى
لذا مى گويد:
|
بجز ساغر كه دارد لاله در دست |
بيا ساقى! بياور تا چه دارى |
|
اى دوست! جز شراب ديدارت كه آتشين و سرخ رنگ و پر شور است و مرا عطا فرمودهاى، هرآنچه از مشاهدات و تجلّيات ديگرت دارى به من ارائه بده. كنايه از اينكه: در اشتياق ديدارت چنان مى سوزم كه به جزئى از آن نمى توانم بسنده نمايم.
هرچه دارى برايم بياور. به گفته خواجه در جايى:
|
كرشمه اى كن و بازارِ ساحرى بشكن |
به غمزه، رونق بازارِ سامرى بشكن |
|
|
به باد دِه سرو دستار عالمى، يعنى |
كلاه گوشه، به آيين دلبرى بشكن |
|
|
به زلف گوى: كه آيينِ سركشى بگذار |
به طُرّه گوى: كه قلبِ ستمگرى بشكن |
|
|
برون خرام و ببر گوىِ نيكى از همه كس |
سزاى حور دِهْ و رونقِ پرى بشكن |
|
|
به آهوانِ نظر، شيرِ آفتاب بگير |
به ابروانِ دوتا، قوسِ مشترى بشكن[١] |
|
لذا مى گويد:
|
مرا در رشته ديوانگان كش |
كه مستى خوشتر است از هوشيارى |
|
محبوبا! عشق توست كه هر عاشق ديوانه اى را دعوت به انس با تو مى كند و از هشيارى و تعلّق و پريشانى و توجّه به غيرت نجات مى دهد. مرا هم در رشته عشّاق و ديوانگان خود قرار ده تا مست ديدارت گردم و از هوشيارى برَهَم، زيرا مستى خوشتر از هوشيارى است. در جايى مى گويد:
|
صبح است ساقيا! قدحى پر شراب كن |
دورِ فلك درنگ ندارد، شتاب كن |
|
|
زآن پيشتر كه عالَمِ فانى شود خراب |
ما را ز جامِ باده گلگون خراب كن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.