جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٩ - غزل ٥٧٥ سليمى منذ حلت بالعراق
نگرفتم، در پيرى هم سپيدى مو مرا نهى مى كند كه درپى ديدار دوست شوم.
مىگويدم: اين كار، كار جوانان است، نه پيران، تنها مى توانى از ظواهر جمالهاى عالم كه پرتوى از جمال اويند بهرهمند گردى، و به خيال او قانع شوى، و يا از انس با استاد كامل خود بهرهمند گردى. به گفته خواجه در جايى:
|
گُل به جوش آمد و از مِىْ نزديمش آبى |
لاجرم زآتش حرمان و هَوَس مى جوشيم |
|
|
مىكشم از قَدَحِ لاله شرابِ موهوم |
چشم بد دور! كه بىمطرب ومِىْ مدهوشيم |
|
|
حافظ! اين حالِ عجب با كه توان گفت؟ كه ما |
بلبلانيم كه در موسمِ گُل خاموشيم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
وصال دوستان، روزىِّ ما نيست |
بگو حافظ! دعاىِ جانِ ساقى |
|
اى خواجه! حال كه وصال دوست ميسّرت نيست، با مرشدِ طريق (چون از سفر باز آيد) بنشين و حضور در خدمتش را مغتنم شمار، تا به ياد حضرت دوست زندهات گرداند، و در غيبتش هم دعاگويش باش و بگو:
|
آن كه يك جرعه مِىْ از دست تواند دادن |
دست با شاهدِ مقصود در آغوشش باد![٢] |
|
و بگو:
|
دولتِ پير مغان باد! كه باقى سهل است |
ديگرى گو برو و نامِ من از ياد ببر[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٠، ص ١٨٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣٢.