جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٧ - غزل ٥٧٥ سليمى منذ حلت بالعراق
محروميّت را هم درپى داشته باشد. كنايه از اينكه: اگر به هجران مبتلا گشته اى و درپى استاد مى گردى كه باز راهنمايت به وصال گردد، نگران مباش، كه ديگر بار معشوقت به خود راه خواهد داد. در جايى پس از راه يافتن بدين امر در مقام توصيف او برآمده و مى گويد:
|
اى روىِ ماهْ منظرِ تو نوبهارِ حُسن |
خال و خط تو مركزِ لُطف و مدارِ حُسن |
|
|
در چشم پر خمار تو پنهان فُنُون سِحْر |
در زُلف بىقرار تو پيدا قرارِ حُسن |
|
|
خرّم شد از ملاحتِ تو عهد دلبرى |
فرّخ شد از لطافت تو روزگار حُسن[١] |
|
|
رَعيْنَا الْعِشْقَ فى مَرْعى حِماكُمْ |
حَمَاكَ اللَّهُ يا عَهْدَ التَّلاقى![٢] |
|
اى دوست! عهد و پيمان و عشق و محبتى كه با تو بسته بودم و با فطرتم آميخته بود، بكار بستم؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٣]: (براستى كه ما امانتِ [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراسيدند و انسان آن را حمل نمود، براستى كه او بسيار ستمگر و نادان بود.- نيز: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا: بَلى، شَهِدْنا»[٤]: (و [به يادآور] هنگامى را كه پرودگارت از پشت فرزندان آدم ٧ نسل و ذريّه ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند: بلى، گواهى مى دهيم.) الهى! كه بر آن مستدامم بدارى و از آن سر باز.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٥، ص ٣٣٩.
[٢] - عشق را در چراگاهِ قُرُقْگاهِ شما چرانيديم. اى عهد و زمان ملاقات! خداوند تو را موردحمايت خويش قرار دهد!
[٣] - احزاب: ٧٢.
[٤] - اعراف: ١٧٢.