جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٤ - غزل ٥٧٥ سليمى منذ حلت بالعراق
بيان تقاضاى مشاهداتش را نموده و بگويد:
|
شرابِ تلخ مى خواهم، كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم، ز دنيا و شَرْ و شورش |
|
|
بياور مِىْ، كه نتوان شد ز مكرِ آسمان، ايمن |
به لَعْبِ زُهْره چَنگىّ و بهرامِ سلحشورش |
|
|
كمندِ صيد بهرامى بيفكن، جامِ جَمْ بردار |
كه من پيمودم اين صحرا، نه بهرام است و نه گورش[١] |
|
|
جوانى باز مى آرد به يادم |
صداىِ چنگ و نوشانوشِ ساقى |
|
اى استاد و مرشدِ طريق! چنان كه بيايى و باز عنايتهاى خود را شامل حالم گردانى، عهد جوانىام را كه همواره ذكر و ياد معشوق در سر داشتم، به ياد خواهم آورد. در جايى مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
ببر اندوهِ دل و مژده دلدار بيار |
|
|
نكته روح فزا از دهنِ يار بگوى |
نافه خوش خبر از عالمِ اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيمِ تو مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قَدَحِ آينهْ كردار بيار |
|
|
شكر آن را كه تو در عشرتى اى مرغِ چمن! |
به اسيران قَفَس، مژده گلزار بيار[٢] |
|
و محتمل است مراد از «ساقى» در اينجا، حضرت دوست باشد و بخواهد بگويد: محبوبا! نفحات و تجلّياتت را شامل حالم گردان، تا به ياد مشاهدات ايّام جوانىام آيم. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨- به قرينه تمام اين اشعار مراد از« صبا» استاد است.