جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٩ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
آرى، همه بلاهايى كه بسر عاشق سالك مى آيد و در هجران و يا منازل و مقامات ابتدايى مى ماند، علّت آن تبعيّت از نفس طمعكار مى باشد؛ والّا اگر لحظه اى او را آزاد بگذارد، به كار واقعى خود مشغول خواهد شد. اينجاست كه مقام خلافة اللّهى «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[١]: (براستى كه جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.) او ظهور نموده و بر عالم حكومت خواهد كرد؛ كه:
٣٨٦٨
«أعْظَمُ مُلْكٍ مُلْكُ النَّفْسِ.»
[٢]: (بزرگترين سلطنت، فرمانروايى [بر] نَفْس است.- يا:
٣٨٦٩
«أقْوَى النّاسِ أعْظَمُهُمْ سُلْطاناً عَلى نَفْسِهِ.»
[٣]: (نيرومندترين مردم از جهت تسلّط و چيرگى، كسى است كه از همه بر نَفْس خويش چيره تر باشد.- نيز:
٣٨٧٠
«مَنْ مَلِكَ نَفْسَهُ، عَلا أمْرُهُ.»
[٤]: (هركس مالك نَفْس خويش باشد، كارش بالا مى گيرد.- همچنين:
٣٨٧١
«مَنْ مَلَكَتْهُ نَفْسُهُ، ذَلَّ قَدْرُهُ.»
[٥]: (هركس نَفْسَش مالك او باشد، ارزشش كم و پست مى گردد.) خواجه هم مى گويد:
|
مراگر تو بگذارى اى نَفْسِ طامع! |
بسى پادشاهى كنم در گدايى |
|
|
بياموزمت كيماىِ سعادت |
ز همصحبتِ بَد، جدايى جدايى |
|
اى خواجه! اين مصاحبت با نفس طمعكار بود كه در بوته هجران و نقص نگاه داشتت. از متابعت آن بگريز، و «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا»[٦]: (پس از هركس كه از ياد ما پشت نموده، روى گردان.) را به گوش دل بشنو و عمل نما؛ كه:
٣٨٧٢
«إنَّ النَّفْسَ لَجَوْهَرَةٌ ثَمينَةٌ، مَنْ صانَها رَفَعَها، وَمَنِ ابْتَذَلَها وَضَعَها.»
[٧]: (بدرستى كه نَفْس، گوهر گرانبهايى است كه هركس آن را [از شهوات و خواسته هايش] نگاه دارد، [ارزش] آن را بالا مى برد، و.
[١] - بقره: ٣٠.
[٢] ( ٢- ٣). غرر و درر موضوعى، باب النفس، ص ٣٨٨.
[٣] ( ٢- ٣). غرر و درر موضوعى، باب النفس، ص ٣٨٨.
[٤] ( ٤- ٥). غرر و درر موضوعى، باب النفس، ص ٣٨٩.
[٥] ( ٤- ٥). غرر و درر موضوعى، باب النفس، ص ٣٨٩.
[٦] - نجم: ٢٩.
[٧] - غرر و درر موضوعى، باب النّفس، ص ٣٩١.