جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٦ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
|
از پاى تا سرت همه نور خدا شود |
در راهِ ذوالجلال چو بىپا و سر شوى[١] |
|
|
عروس جهان گرچه در حدِّ حُسن است |
ز حد مى برد شيوه بىوفايى |
|
اى خواجه! به كار خود مشغول باش و به مراقبه ديدار حضرت معشوق بنشين، و از دنيا و فريبندگى هايش چشم پوش؛ زيرا همان گونه كه او دل مى ربايد، در بىوفايى هم بىنظير است. به گونه اى كه مى توان گفت در هر كرشمهاش، صدها بىوفايى است؛ كه:
٣٨٦٤
«ألدُّنْيا لاتَصْفُو لِشارِبٍ، وَلا تَفى لِصاحِبٍ.»
[٢]: (دنيا براى هيچ نوشنده اى زلال نمى گردد، و به هيچ همراهى وفا نمى كند.- نيز:
٣٨٦٥
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلْفَتَكَ لَدَيْهِ بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدُّنْيا.»
[٣]: (مبادا بهرهات را از پروردگارت و قرب و منزلت در پيشگاهش را به كالاى ناچيز و بىارزش دنيا بفروشى.- يا:
٣٨٦٦
«ألا حُرٌّ يَدَعُ هذِهِ اللُّماظَةَ لِاهْلِها.»
[٤]: (آيا آزاده اى نيست كه اين ته مانده [دنيا] را براى اهل آن واگذارد؟- همچنين:
٣٨٦٧
«إنَّ الدُّنْيا لَمُفْسِدَةُ الدّينِ، مُسْلِبَةُ اليَقينِ، وَإنَّها رَأسُ الفِتَنِ وَأصْلُ المِحَنِ.»
[٥]: (بدرستى كه دنيا تباه كننده دين و رباينده يقين و سرمنشأ تمام فتنهها، و ريشه تمام گرفتاريهاست.)
|
مِىِ صوفىْ افكن، كجا مى فروشند؟ |
كه در تابم از دستِ زُهدِ ريايى |
|
زهد ريايى در رنجم داشته، كجاست شراب تجلّيات دو آتشه؟ تا آن را از من بستاند و از پوست به مغز راهنمايم گردد. (معلوم مى شود در خواجه هنوز آثارى از زُهد گذشته وجود داشته.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٤، ص ٣٧٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٨.