جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٣ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
خواجه در اين غزل، در مقام گله گذارى از امورى كه او را سبب هجران شده بوده، و اظهار اخلاص و اشتياق به استاد و راهنما، و يا رفيقان طريقى كه وى را در راه سلوك يار و معين بودهاند، مىكند. مىگويد:
|
سلامى چو بوىِ خوشِ آشنايى |
بر آن مَرْدُمِ ديده روشنايى! |
|
|
درودى چو نورِ دلِ پارسايان |
بر آن شمعِ خلوتگهِ پارسايى! |
|
سلام من بر آن مرشد طريقى كه ديدهام به ديدار و مصاحبتش روشن شده و از انس و ارتباط با وى استشمام روح و راحتى مى نمايم! و باز درود و سلام بىشائبه من بر آن كه در خلوتم، يادش مرا شادمان نموده و از انوارش اشتضائه مى نمايم! در جايى مى گويد:
|
بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند |
پير ما هرچه كند، عينِ رعايت باشد[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
در آن غوغا كه كس، كس را نپرسد |
من از پيرِ مغان منّت پذيرم[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.