جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٩ - غزل ٥٧٣ سلام الله ما كر الليالى
بگويد:
|
منم غريبِ ديار و توييى غريبْ نواز |
دمى به حال غريبِ ديارِ خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين خوار مى كنى سهل است |
خرام مى كن و بر خاكْ سايه مى انداز[١] |
|
|
ز خَطّت صدِ جمال ديگر افزود |
كه عمرت باد صد سالِ جلالى! |
|
|
برآن نقّاشِ قدرت آفرين باد! |
كه گِردِ مَهْ كشد خطِّ هلالى |
|
كنايه از اينكه: نازنينا! عاشقانت را با تجلّيات جلالى و جمالىات نيكو به دام مىافكنى: «بر آن نقّاش قدرت آفرين باد!».
در جايى هم مى گويد:
|
زُلْفَيْنِ سِيَه، خَم به خَم اندر زده اى باز |
وقتِ من شوريده، به هم برزده اى باز |
|
|
ز آنروىِ نكو، چشم بدان دور! كه امروز |
بر مَهْ زده اى طعنه و برخُور زده اى باز |
|
|
از غاليه برهم زده اى خوش شكر و گُل |
امروز همه بر گُل و شكَّر زده اى باز |
|
|
شهبازِ غمت راست كبوتر، دلِ حافظ |
هُشدار! كه بر صيدِ كبوتر زده اى باز[٢] |
|
|
به هر منزل كه رو آرد خدايا! |
نگهدارش به حفظِ لايَزالى |
|
خدايا! معشوق مرا از خطرات حفظ فرما و برايم همواره نگاهدار. درواقع مىخواهد بگويد: خدا مرا از آمال و گناهان و غفلات محفوظ دارد، تا هموارهاش مشاهده نمايم و مهجور از ديدارش نمانم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٨، ص ٢٤٥.