جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٧ - غزل ٥٧٣ سلام الله ما كر الليالى
|
فَحُبُّكَ راحَتى فى كُلِّ حينٍ |
وَذِكْرُكَ مُونِسى فى كُلِّ حالٍ[١] |
|
محبوبا! در شدّت عشق و محبّت تو جان مى سپارم، نمىدانم مژده وصالم كى مىرسد؟ آن چيزى كه همواره آرامشم مى دهد، محبّت و ذكر و يادت مى باشد؛ وگرنه در غم عشقت سوخته بودم؛ كه:
٣٨٥٧
نَعيمُهُمْ فِى الدُّنْيا ذِكْرى وَمَحبَّتى وَرِضائى عَنْهُمْ.»
[٢]: (نعمت و خوشى آنان در دنيا، ياد و دوستى و خشنودى من از ايشان مى باشد.- نيز:
٣٨٥٨
«لاأرَى فى قَلْبِهِ شُغْلًا بِمَخْلُوقٍ.»
[٣]: (در قلب وى هيچ دل مشغولى به هيچ مخلوقى را نمى بينم.- همچنين:
٣٨٥٩
«فَمَنْ عَمِلَ بِرضاىْ، الْزِمُهُ ثَلاثَ خِصالٍ: اعَرِّفُهُ شُكْراً لايُخالِطُهُ الجَهْلُ؛ وَذِكْراً لايُخالِطُهُ النِّسيْانُ؛ وَمَحبَّةً لايُؤْثِرُ عَلى مَحَبَّتى حُبَّ المَخْلُوقينَ.»
[٤]: (پس هركس به رضا و خشنودى من عمل نمايد، سه خصلت را ملازم و همراه او مى گردانم؛ شكر و سپاسگزاريى به او مى شناسانم كه نادانى با آن آميخته نشده باشد؛ و ذكرى كه نسيان و فراموشى با آن در نياميزد، و محبّت و دوستى اى كه محبّت آفريدگان و مردمان را بر محبّت و دوستى من برنگزيند.- يا:
٣٨٦٠
«أمَّا العَيْشُ الهَنِىُّ، فَهُوَ الَّذى لايَفْتُرُ صاحِبُهُ عَنْ ذِكْرى.»
[٥]: (امّا زندگانى گوارا، همان زندگانى است كه دارنده آن از ياد من سست و خسته نمى گردد.)؛ لذا مى گويد:
|
سُويداىِ دلِ من تا قيامت |
مباد از سِرِّ سوداىِ تو خالى! |
|
[١] - از شوق و شيفتگى جان مى سپارم. اى كاش مى دانستم كه چه هنگام بشارت دهنده از وصال و پيوستگى سخن خواهد گفت. پس مهر و دوستى در هر هنگام آرام و آسايش من، و ياد تو در هر حال مونس و همدم من مى باشد.
[٢] - وافى، ج ٣، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٣٨.
[٣] - وافى، ج ٣، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٣٩.
[٤] - وافى، ج ٣، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٥] - وافى، ج ٣، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤١.