جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٤ - غزل ٥٧٠ سحر با باد مى گفتم حديث آرزومندى
ستايش پروردگارت به تسبيح او مشغول باش، و پاسى از شب و درپى سجده [ها] او را تسبيح گوى.).
خواجه هم به خود و يا سالكين خطاب كرده و مى گويد: اگر مى خواهى به مقصود و دلدار خويش واصل گردى و از غم هجران خلاصى يابى، كليد گنج مقصودت، به شبخيزى و خواندن حضرت دوست در ساعات خاص، حاصل خواهد شد. «به اين راه و روش ميرو، كه با دلدار پيوندى.» در جايى پس از مژده چنين امرى مى گويد:
|
سحرم دولتِ بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز كه آن خسروِ شيرين آمد |
|
|
قَدَحى دركش و سرخوش به تماشا بخرام |
تا ببينى كه نگارت به چه آيين آمد |
|
|
مژدگانى بده اى خلوتىِ نافهْ گشاى! |
كه ز سحراى خُتَن، آهوىِ مشكين آمد |
|
|
مرغِ دل باز هوا دارِ كمانْ ابرويى است |
كه كمين صيدْ گهش جان و دل و دين آمد[١] |
|
|
ز شعر حافظ شيراز، مىگويند و مى رقصند |
سِيَهْ چشمانِ كشميرىّ و تُركانِ سَمَرقندى |
|
در نتيجه، با بيت ختم مى خواهد به زيبايى و پر محتوايى ابيات خود اشاره كند.
در جايى مى گويد:
|
ز نظم دلكش حافظ، چكيد آب حيات |
چنان كه خوى شده جانا! چكان ازآن عارض[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
آب حيات حافظا! گشته خجل ز نظم تو |
كس به هواى دلبران، شعر نگفته زين نمط[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٤، ص ٢٦٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٦، ص ٢٦٩.