جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٢ - غزل ٥٥٨ خوشتر از كوى خرابات نباشد جايى
محبوبا! اين منم كه جز تو را نمى توانم بخواهم و ببينم؛ كه:
٣٧٥٠
«مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا!»
[١]: (كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
صفاى خلوت خاطر، از آن شمعِ چِگِل بينم |
فروغ چشم و نور دل، از آنى ماهِ خُتن دارم |
|
|
به كام و آرزوى دل، چو دارم خلوتى حاصل |
چه باك از خبث بدگويان ميان انجمن دارم |
|
|
مرا در خانه سروى هست، كاندر سايه قدّش |
فراغ از سروِ بستانى و شمشادِ چمن دارم |
|
|
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمداللَّه |
نه ميل لاله و نسرين، نه برگ ياسمن دارم[٢] |
|
|
به ادب باش، كه هركس نتواند گفتن |
سخن پير، مگر بَرْهَمَنى دانايى |
|
اين بيت هم علّت بيان بيت «چه كنى گوش؟ كه در دهر ...» را مى نمايد. بخواهد بگويد: برو ادب را نگاهدار، مگر ممكن است سخن پيرانه و پخته شده را هركس به زبان آورد؟! در جايى مى گويد:
|
كسى كه حُسنِ رُخ دوست درنظر دارد |
محقّق است كه او حاصِل بصر دارد |
|
|
كسى به وصل تو چون شمع يافت پروانه |
كه زيرِ تيغِ تو هر دم، سَرَى دگر دارد |
|
|
به پاى بوسِ تو، دست كسى رسيد كه او |
چو آستانه بدين دَر هميشه سر دارد[٣] |
|
|
رحم كن بر دلِ مجروحِ خراب حافظ |
ز آنكه هست از پىِ امروز، يقين فردايى |
|
معشوقا! امروزم ترحّم فرما و از خطاهايم، كه سبب دورى و هجرانم گشته، بگذر؛ وگرنه فردا از بىعنايتهايت سؤال خواهم كرد؛ كه:
٣٧٣٨
«إلهى! إنْ أخَذْتَنى بِجُرمى،
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٤، ص ٣٢٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.