جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٠ - غزل ٥٥٨ خوشتر از كوى خرابات نباشد جايى
|
مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كون و مكان برخيزم |
|
|
گر چه پيرم، تو شبى تنگ درآغوشم گير |
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم[١] |
|
|
آرزو مى كندم، از تو چه پنهان دارم |
شيشه باده و كُنجىّ و رُخِ زيبايى |
|
اى دوست! خواسته فطرى و ازلىام مرا بر آن داشته كه آرزوى ديدار و مراقبه و ذكر و انس و مشاهده تجلّيات و از غير تو رَستن را داشته باشم. در جايى مى گويد:
|
هرگزم مِهرِ تو از لوحِ و دل و جان نرود |
هرگز از يادِ من آن، سروِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان مِهر توام، در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زُلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد، وز سر پيمان نرود |
|
|
گر رود از پى خوبان، دل من معذور است |
درد دارد، چه كند كز پى درمان نرود![٢] |
|
بدين آرزويم نايل ساز؛ كه:
٣٧٣٥
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينِ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أشجارُ الشَّوْقِ إلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ ... وَاطْمَأَنَّتْ بِالرُّجُوعِ إلى رَبِّ الأرْبابِ أنْفُسُهُمْ، وَتَيَقَّنَتْ بِالفَوْزِ وَالفَلاحِ أرْواحُهُمْ، وَقَرَّتْ بِالنَّظَرِ إلى مَحْبُوبِهِمْ أعْيُنُهُمْ، وَاسْتَقَرَّ بِإدْراكِ السُّؤولِ وَنَيْلِ المَأْمُولِ قَرارُهُمْ.»
[٣]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه نهالهاى شوق به تو در باغ دلشان سبز و خرّم [يا: پايدار] گشته، و سوز و محبّتت شراشر قلب ايشان را فرا گرفته ... و جانهايشان با بازگشت به سوى پروردگار پرورندگان آرام گرفته، و ارواحشان به رستگارى و فلاح باور كرده، و چشمهايشان با نگريستن به محبوبشان روشن گشته، و قرارشان با رسيدن به درخواست و نيل به آرزويشان آرام گرفته است.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١- ١٥٠.