جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ٥٥٨ خوشتر از كوى خرابات نباشد جايى
|
جاى من، دير مغان است و مروّح وطنى! |
راىِ من، روى بُتان است و مبارك رايى! |
|
محبوبا! مرا با عالم پندار ناپايدار چه كار؟ تماشاى اسماء و صفات تو از ملكوت عالم كه پايدار و باقى است، و خريدارانى چون انبياء و اولياء : دارد بس است.
رأى و نظر من هم به تماشاى جمالت از اين طريق، رأى مباركى است كه برجستگان و عشّاق ديدارت اختيار نمودهاند؛ كه:
«وَأنْتَ الَّذى لا إله غَيْرُكَ ... وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست ... و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار و هويدا در هر چيز ديدم.) به گفته خواجه در جايى:
|
هواخواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى |
كه هم ناديده مى دانى و هم ننوشته مى خوانى |
|
|
ملامتگر چه دريابد زِرازِ عاشق و معشوق |
نبيند چشم نابينا، خصوص اسرارِ پنهانى |
|
|
مَلَك در سجده آدم، زمينْ بوسِ تو نيّت كرد |
كه در حُسن تو چيزى يافت، غير ازطور انسانى |
|
|
خَم زُلفت به نام ايزد! كنون مجموعه دلهاست |
از آن باد ايمنى بادت، كه انگيزد پريشانى[٢] |
|
|
چه كنى گوش؟ كه در دهر، چو من شيدا نيست |
نيست اين جز سُخنِ بوالهوسِ رعنايى |
|
معشوقا! ادّعاى شيفتگى و عشق و شيدايى كار هركس نيست. بَرَهْمَنان و آتش بازان و آنان كه جز تو را از نظر دل زدودهاند، شايسته آن مى باشند، نه هوس بازان و خود بنيان. با اين بيان مى خواهد بگويد:
|
صنما! غير تو در خاطرِ ما كى گنجد؟ |
كه مرا نيست به غير از تو ز كس پروايى |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٥، ص ٤٢٦.