جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٥ - غزل ٥٥٧ چه قامتى؟ كه ز سر تا قدم، همه جانى
٣٩٢٧
تُوصِلُنى إلَيْكَ ... إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها، وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها، إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (بار الها! تردّد و توجّهام در آثار و موجودات موجب دورىات مى گردد پس با خدمت و بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد [تمام وجود و توجّه] مرا به خويش متمركز گردان ... بار الها! امر فرمودى توجّه به آثار و مظاهرت داشته باشم، پس به پوشيدن جامه [مشاهده] انوارت و به راهنماييى كه در آن بصيرت را از تو وام گيرم. مرا به خودت باز گردان تا همان گونه كه از طريق آثار به انوارت راه يافتم، پس از توجّه به آثار باز از اين راه به تو باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر و توجّه [استقلالى] به مظاهر محفوظ باشد، و همّت و انديشهام از تكيه نمودن و بستگى به آنها برتر باشد، همانا تو بر هر چيزى قادر هستى.)
|
ز جستجوى تو ننشينم، ار چه هر نَفَسم |
ميان خونِ دل و آبِ ديده بنشانى |
|
عزيزا! من عاشقى نيستم كه اگر هموارهام به خونين دلى و سرشك ديده بنشانى و آتش فراقم شعله ورتر سازى، غم هجرانت از پايم در آورد و دست از تو بدارم. در جايى مى گويد:
|
دست از طلب ندارم، تا كام من برآيد |
يا جان رسد به جانان، يا خود ز تن برآيد |
|
|
بنماى رُخ كه خلقى حيران، شوند و واله |
بگشاى لب، كه فرياد از مرد و زن برآيد |
|
|
جان بر لب است و در دل، حسرت كه از لبانش |
نگرفته هيچ كامى، جان از بدن درآيد |
|
|
گفتم به خويش كز وى، برگير دل، دلم گفت: |
كارِ كسى اين كو، با خويشتن برآيد[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٢، ص ١٦٢.