جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٧ - غزل ٥٥٥ چون در جهان خوبى، امروز كامكارى
خواجه در اين غزل، در مقام گله گذارى از محبوب برآمده، و در ضمن تمنّاى ديدار او را نموده، و به خود اميد حاصل شدن آن را داده و مى گويد:
|
چون در جهانِ خوبى، امروز كامكارى |
شايد كه عاشقان را، كامى ز لب برآرى |
|
محبوبا! حال كه در خوبى بىهمتا مى باشى، و از هر خير و نيكى كام برگرفتهاى و به همه خوبيها آراستهاى، سزاوار است عنايتى به عاشقانت بنمايى، و گوشه اى از نيكىهاى خود را در حقّ ايشان روا دارى، و از لب حيات بخشت زندگى تازه اى به آنان بخشى. بخواهد بگويد:
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأنْتَ لاغَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لالِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآؤُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى.»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام و لقايت نور چشمم و وصالت تنها آرزوى جانم، و شوقم منحصر به تو، و شيفتگىام در محبّتت، و سوز و حرارت عشقم براى توست.)
|
اگرچه خرمنِ عمرم، غمِ تو داد به باد |
به خاكِ پاى عزيزت، كه عهد نشكستم |
|
|
بيار باده، كه عمرى است، تا من از سَرِ امْن |
به كُنج عافيت، از بَهْرِ عيش ننشستم |
|
|
بسوخت حافظ و آن يارِ دلنواز نگفت: |
كه مرهمى بفرستم، چو خاطرش خَسْتم[٢] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٩، ص ٢٩٠.