جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٧ - غزل ٥٥٢ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى
|
گوهرى كز صدفِ كَوْن و مكان بيرون بود |
طلب از گمشدگانِ لبِ دريا مى كرد |
|
|
بى دلى در همه احوال خدا با او بود |
او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد |
|
|
فيضِ رُوح القُدُس ار باز مدد فرمايد |
دگران هم بكنند، آنچه مسيحا مى كرد[١] |
|
|
سرسرى از سرِكوى تو، نيارم برخاست |
كارِ دشوار، نگيرند بدين آسانى |
|
محبوبا! با آنكه تو هم جانى و هم جانانى، دشوار است دست از عبوديّت و خاكسار بودن در درگاهت كشيدن؛ زيرا مرا بر فطرت توحيدى ولايتت آفريدى و تعليم تمام اسمائم نمودى؛ كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[٢]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست.) و نيز: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٣]: (و همه نامهاى خود را به آدم آموخت.)؛ پس كار بدين مشكلى و دست كشيدن از توجّه به حضرتت را آسان نمى توان شمردن. در جايى مىگويد:
|
هر كه را با خَطِ سبزت، سَرِ سودا باشد |
پاى از اين دايره، بيرون ننهد تا باشد |
|
|
در قيامت، كه سر از خاكِ لَحَد برگيرم |
داغِ سوداى توام، سِرِّ سويدا باشد[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
هرگزم مهر تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن، سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام، در دل و جان، جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود[٥] |
|
با اين همه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٥، ص ١٧١.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - بقره: ٣١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.