جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٥ - غزل ٥٥٢ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى
خواجه در اين غزل با بيانات عارفانهاش به قوّت طلب و اشتياقش به ديدار حضرت دوست اشاره فرموده و مى گويد:
|
جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى |
هر كه شد خاكِ دَرَت، رَست ز سرگردانى |
|
آرى، عبوديّت و خاك در جانان شدن، كمال والاى انسانيّت و مقام «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[١]: (براستى كه جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.) را به بشر عنايت مى كند و او را از سرگردانى در عالم طبيعت مى رهاند و به مشاهده ملكوت جهان هستى و اسماء و صفات و ذات حضرت حق نايل مى سازد؛ كه: «أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ، أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (آگاه باش! كه همانا آنان از ملاقات پروردگارشان در شَكّند، هان بدرستى كه او به هر چيزى احاطه دارد.- نيز: «لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، يُحْيِي وَ يُمِيتُ، وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ، وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ، وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»[٣]: (ملك و سلطنت آسمانها و زمين تنها او راست، زنده نموده و مى ميراند، و او بر هر چيز تواناست، اوست آغاز و انجام و آشكار و نهان، و او به هر چيز آگاه مى باشد.- همچنين: «قُلْ: مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»[٤]»: (بگو: كيست كه ملكوت.
[١] - بقره: ٣٠.
[٢] - فصّلت: ٥٤.
[٣] - حديثد: ٣- ٢.
[٤] - مؤمنون: ٨٨.