جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٦ - غزل ٥٥٢ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى
هر چيزى به دست اوست؟).
و نيز:
٣٧٠٤
«ألْحَمْدُ للَّهِ المُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ.»
[١]: (حمد و سپاس خدايى راست كه با مخلوقات خويش براى مخلوقاتش تجلّى نموده.- نيز:
٤٠٢١
«يا مَنِ احْتَجَبَ فى سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ أنْ تُدْرِكَهُ الأبْصارُ! يا مَنْ تَجلّى بِكَمالِ بَهآئِهِ! فَتَحقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الإسْتِوآءَ، كَيْفَ تَخْفى وَأنْتَ الظّاهِرُ؟! أمْ كَيْفَ تَغيبُ وَأنْتَ الرَّقيبُ الحاضِرُ؟! إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ، وَالْحَمْدُللَّهِ وَحْدَهُ.»
[٢]: (اى خدايى كه در سراپردههاى عرش و موجوداتت از اينكه مبادا ديدگان تو را دريابند، محجوب گشتهاى! اى خدايى كه با نهايت فروغ و زيبايى جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فرا گرفت! چگونه پنهانى با آنكه تنها تو آشكارى؟ يا چگونه غايبى درصورتى كه فقط تو مراقب و حاضر هستى همانا تو بر هر چيزى توانايى. و سپاس مخصوص خداوند يكتاست.) گويا خواجه هم مى خواهد بگويد: جان فداى تو محبوبى كه خاكساران و بندگانت را از سرگردانى در جستجويت مى رهانى، و به مشاهده ملكوت اسماء و صفات و حقيقت خود و عالم خلقت راهنما مى گردى! و با ديده دل مى نگرند كه تو هم جانى و هم جانانى. درواقع با اين بيان تقاضاى ديدار محبوب را نموده، و بخواهد بگويد:
٣٧٠٦
«هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لايَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوَصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ، فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٣]: (اين است ذُلّ و خوارى من كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من كه بر تو پوشيده نيست؛ تنها از تو رسيدن به تو را خواهانم، و تنها به تو، بر تو راهنمايى مىجويم؛ پس با نور خويش مرا به سويت رهنمون شو، و به بندگى راستين در پيشگاهت برپادار.- به گفته خواجه در جايى:
|
سالها دل، طلبِ جامِ جَمْ از ما مى كرد |
آنچه خود داشت زبيگانه تمنّا مى كرد |
|
[١] - نهج البلاغة، خطبه ١٠٨.
[٢] - اقبال الاعمال: ٣٥٠.
[٣] - اقبال الاعمال: ٣٤٩.