جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٢ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
وجود نمايد، و آنان كه دعوى عشقت كنند اگر سر مويى از خود بينى و تعلّقات با ايشان باشد نپذيرىشان، پس:
|
تو بدين دلكشى و نازكى اى مايه ناز! |
لايق بزمگه خواجه جلال الدّينى[١] |
|
زيرا وى است كه از هر آلايش پاكيزه و لياقت حضورت را يافته، نه من و آنان كه از بستگيها نرستهايم. در جايى مى گويد:
|
خدا را كم نشين با خرقه پوشان |
رُخ از رندانِ بىسامان مپوشان |
|
|
در اين خرقه، بسى آلودگى هست |
خوشا وقتِ قباىِ ميفروشان! |
|
|
تو نازك طبعى و طاقت ندارى |
گرانيهاىِ مُشتى دَلْق پوشان |
|
|
در اين صوفى وشان دَردى نديدم |
كه صافى باد عيشى دُرد پوشان![٢] |
|
|
سيلِ اين اشكِ روان، صبر دلِ حافظ بُرد |
بَلَغَ الطّاقَةَ يا مُقْلَةَ عَيْنى! بينى[٣] |
|
(اين بيت خوب شاهد است كه خواجه را فراق حضرت محبوب طولانى گشته بوده، با بيانات گذشته تمنّاى پايان يافتن آن را مى نموده.) مىگويد: معشوقا! دانستهام كه بايد در غم عشقت صبر را پيشه سازم، امّا چه كنم كه سيل سرشكِ ديدگانم، پرده از كار عاشقىام برمى دارد و ديگر نمى توانم شكيبايى را اختيار نمايم و تو خود- اى نور چشم و بينايىام!- مىدانى كه تاب انتظار هجرانم تمام شده، كه بى صبرى را پيشه ساخته مى گريم؛ كه: «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ»[٤]: (پروردگارا! و چيزى را كه تاب و توان آن را نداريم، بر دوش ما منه.- به گفته خواجه.
[١] - شايد منظور از« جلال الدين»« محمد مولوى» و يا« ابوسعيد پورانى» و يا« محمود زاهد فرغانى» كه قبل از وى و يا معاصر با وى بوده اند باشد
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧١، ص ٣٤٣.
[٣] - اى سياهى[ نور] چشم من! مىبينى كه صبرم به[ منتهاى] طاقت و توانم رسيده.
[٤] - بقره: ٢٨٦.