تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٧
نكتهها:
١- نفى فرزند، يعنى نفى هر گونه نياز از خدا
اصولًا، چرا موجودات زنده نياز به فرزند دارند؟ جز اين است كه: عمرشان محدود است و براى آن كه نسل آنها منقرض نشود، و حيات نوعى آنها ادامه يابد بايد فرزندانى از آنها متولد گردد؟
و از نظر اجتماعى، نياز كارهاى دستهجمعى به نيروى انسانى بيشتر، سبب مىشود كه انسان علاقه به فرزند داشته باشد.
به علاوه، نيازهاى عاطفى و روانى و از بين بردن وحشت تنهائى، او را به اين كار دعوت مىنمايد.
ولى آيا در مورد خداوندى كه ازلى و ابدى است و قدرتش بىنهايت است و مسأله نياز عاطفى و غير آن در ذات پاكش اصلًا راه ندارد، اين امور تصور مىشوند؟
آيا جز اين است كسانى كه براى خدا فرزندى قائل شدند، او را با مقياس وجود خود سنجيدهاند و در او همان ديدهاند كه در خود ديدهاند در حالى كه «هيچ چيز ما همانند خدا نيست» (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ). «١»
***
٢- يك نكته مهم تاريخى
نخستين هجرتى كه در اسلام واقع شد، هجرت گروه قابل ملاحظهاى از مسلمانان اعم از زن و مرد، به سرزمين «حبشه» بود، آنها براى رهائى از چنگال مشركان قريش و تشكل و آمادگى هر چه بيشتر براى برنامههاى آينده اسلامى،