تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٣
و به اين ترتيب، هارون عليه السلام بىگناهى خود را اثبات كرد، مخصوصاً با توجه به جمله ديگرى كه در سوره «اعراف» آيه ١٥٠ آمده: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي:
«اين جمعيت نادان، مرا در ضعف و اقليت قرار دادند و نزديك بود مرا بكشند» من بىگناهم، بىگناه!
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد: بدون شك، موسى عليه السلام و هارون عليه السلام هر دو پيامبر بودند و معصوم، اين جر و بحث، عتاب و خطاب شديد، از ناحيه موسى و دفاعى كه هارون از خودش مىكند، چگونه قابل توجيه است؟
در پاسخ مىتوان گفت: موسى عليه السلام يقين داشت برادرش بىگناه است، اما با اين عمل، دو مطلب را مىخواست اثبات كند:
نخست، به بنى اسرائيل بفهماند گناه بسيار عظيمى مرتكب شدهاند، گناهى كه حتى پاى برادر موسى عليه السلام كه خود پيامبرى عالىقدر بود را به محكمه و دادگاه كشانده است، آن هم با آن شدت عمل، يعنى مسأله به اين سادگى نيست كه بعضى از بنى اسرائيل پنداشتهاند، انحراف از توحيد و بازگشت به شرك آن هم بعد از آن همه تعليمات و ديدن آن همه معجزات و آثار عظمت حق، اين كار باوركردنى نيست و بايد با قاطعيت هر چه بيشتر در برابر آن ايستاد.
گاه مىشود هنگامى كه حادثه عظيمى رخ مىدهد، انسان دست مىبرد و يقه خود را چاك و بر سر مىزند، چه رسد به اين كه: برادرش را مورد عتاب و خطاب قرار دهد، و بدون ترديد براى حفظ هدف و گذاردن اثر روانى در افراد منحرف، و نشان دادن عظمت گناه به آنها، اين برنامهها، مؤثر است و قطعاً هارون عليه السلام نيز در اين ماجرا كمال رضايت را داشته است.
ديگر اين كه: بىگناهى هارون با توضيحاتى كه مىدهد بر همگان ثابت شود