تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٨
آيا خدا كمبودى داشته كه مىخواسته با آفرينش هستى، و از جمله انسان، آن كمبود را جبران كند؟!
آيا او نيازى به عبادت و نيايشهاى ما دارد؟ آيا او مىخواسته است شناخته شود، و خلق را آفريده است تا شناخته گردد؟!
ولى همان گونه كه گفتيم، اين يك اشتباه بزرگ است كه از مقايسه «خدا» و «خلق» ناشى مىگردد، در حالى كه در بحث شناخت صفات خدا، بزرگترين سدّ و مانع همين مقايسه نادرست است، (لذا اصل اولى در اين بحث آن است كه ما بدانيم او در هيچ چيز به ما شباهت ندارد).
ما موجودى هستيم از هر نظر محدود، و به همين دليل تمام تلاشهايمان براى رفع كمبودهايمان است، درس مىخوانيم، تا با سواد شويم و كمبود علممان از بين برود، به دنبال كسب و كار مىرويم تا با فقر و نادارى مبارزه كنيم، لشكر و عسكر و نيرو تهيه مىكنيم، تا كمبود قدرتمان را در برابر حريف جبران كنيم حتى در مسائل معنوى و تهذيب نفس و سير و مقامات روحانى، باز تلاشها در جهت رفع كمبودها است.
ولى آيا آن وجودى كه از هر نظر بىنهايت است، علم و قدرت و نيروهايش بىانتها، و از هيچ نظر كمبودى ندارد، معقول است كارى براى رفع كمبودش انجام دهد؟
از اين تحليل روشن، به اينجا مىرسيم از يكسو آفرينش بىهدف نيست و از سوى ديگر، اين هدف به آفريدگار باز نمىگردد.
در اينجا به آسانى مىتوان نتيجه گرفت كه: هدف حتماً و بدون شك چيزى مربوط به خود ماست.
با توجه به اين مقدمه، مىتوان دريافت هدف آفرينش چيزى جز تكامل و تعالى ما نيست.