تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩١
پس از آن به شرح گفتگوى او با پدرش «آزر» مىپردازد (پدر در اينجا اشاره به عمو است و كلمه «أَب» همان گونه كه سابقاً نيز گفتهايم، در لغت عرب گاهى به معنى پدر و گاه، به معنى عمو آمده است) «١» و چنين مىگويد:
«در آن هنگام كه به پدرش گفت: اى پدر! چرا چيزى را پرستش مىكنى كه نمىشنود و نمىبيند و نمىتواند هيچ مشكلى را از تو حل كند» «إِذْ قالَ لِابِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً».
اين بيان كوتاه و كوبنده، يكى از بهترين دلائل نفى شرك و بتپرستى است؛ چرا كه يكى از انگيزههاى انسان در مورد شناخت پروردگار، انگيزه سود و زيان است كه علماى عقائد از آن تعبير به مسأله «دفع ضرر محتمل و جلب منفعت» كردهاند.
او مىگويد: چرا تو به سراغ معبودى مىروى كه نه تنها مشكلى از كار تو نمىگشايد، بلكه اصلًا قدرت شنوائى و بينائى ندارد.
و به تعبير ديگر: عبادت براى كسى بايد كرد كه قدرت بر حل مشكلات دارد، و از آن گذشته عبادت كننده خود و نيازهايش را درك مىكند، شنوا و بينا است، اما اين بتها فاقد همه اينها هستند.
در حقيقت «ابراهيم» عليه السلام در اينجا دعوتش را از پدرش شروع مىكند، به اين دليل كه نفوذ در نزديكان لازمتر است همان گونه كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نخست مأمور شد: اقوام نزديك خود را به اسلام دعوت كند همان گونه كه در آيه ٢١٤ سوره «شعراء» مىخوانيم: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْاقْرَبِينَ».
***
آنگاه، ابراهيم عليه السلام با منطق روشنى، او را دعوت مىكند كه در اين امر از وى