تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٠
«جعفر بن ابى طالب» زبان به سخن گشوده گفت: اى ملك! ما جمعى بوديم كه در جهل و بىخبرى به سر مىبرديم، بتها را مىپرستيديم، از گوشت مردار مىخورديم، كارهاى زشت و ننگين انجام مىداديم، با خويشاوندان خود بدى مىكرديم و با همسايگان بدرفتارى و زورمندان، ضعيفان را مىخوردند، خلاصه بدبختى ما فراوان بود، تا اين كه:
خداوند پيامبرى از ميان ما برانگيخت كه نسب او را به خوبى مىشناختيم، به صدق، امانت و پاكى او ايمان داشتيم، او ما را دعوت به خداوند يگانه كرد، و دستور داد: پرستش سنگ و چوب را كه نياكان ما داشتند كنار بگذاريم، او ما را به راستگوئى، اداى امانت، صله رحم، نيكى به همسايگان، تشويق كرد و از محرمات، خونريزى و اعمال زشت و ننگين، شهادت باطل و خوردن مال يتيم و نسبت ناپاكى به زنان پاك دادن نهى فرمود.
و نيز فرمان داد: خداى يگانه را بپرستيم چيزى را شريك او قرار ندهيم، نماز و روزه را به جا بياوريم و زكات را بپردازيم ...
ما به او ايمان آورديم و دستوراتش را مو به مو اجراء كرديم، اما قوم ما به ما تعدى كردند، ما را اذيت و آزار نمودند و اصرار داشتند از آئين توحيد به شرك باز گرديم، و به همان آلودگىهاى سابق تن در دهيم.
هنگامى كه ما را از هر سو تحت فشار قرار دادند، به كشور شما آمديم و دوست داشتيم همسايه تو باشيم، به اين اميد كه هيچ كس در اينجا به ما ستم نخواهد كرد!.
«نجاشى» سخت در فكر فرو رفت رو به «جعفر» كرده گفت: آيا چيزى از كتاب آسمانى اين مرد به خاطر دارى؟