تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٩
كه براى ما و شما ناشناخته است.
اشراف قريش ما را به حضور شما فرستادهاند تا شر آنها را از اين كشور كوتاه كنيم و به سوى قوم خودشان باز گردانيم.
از فرماندهان قول گرفتند: هر گاه «نجاشى» با آنها مشورت كند، آنها اين نظريه را تأييد كنند و بگويند: قوم آنها از وضع آنها آگاهترند.
آنگاه به حضور «نجاشى» بار يافتند و كلمات فريبنده خود را گفتند.
اين برنامه به خوبى پيش مىرفت و اين سخنان فريبنده با آن هداياى فراوان سبب شد كه: اطرافيان نجاشى نيز آنها را تصديق كردند.
ناگهان ورق برگشت، نجاشى سخت خشمگين شده گفت: به خدا سوگند من چنين كارى را نخواهم كرد، اينها جمعيتى هستند كه: به من پناهنده شدهاند و كشور مرا بر كشورهاى ديگر به خاطر امنيتش ترجيح دادهاند، تا از آنها دعوت نكنم و تحقيق ننمايم، هرگز به پيشنهاد شما عمل نخواهم كرد.
اگر واقعاً همان گونه است كه مىگويند: آنها را به فرستادگان مىسپارم و اخراجشان مىكنم و گرنه در پناه محبت من بايد به خوبى زندگى كنند.
«ام سلمه» مىگويد: نجاشى به سراغ مسلمانان فرستاد، آنها با يكديگر مشورت كردند كه چه بگويند؟ تصميمشان بر اين شد، واقعيت امر را بگويند و دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و برنامه اسلام را شرح دهند، هر آنچه بادا باد!.
آن روز كه براى اين دعوت تعيين شده بود روز عجيبى بود، بزرگان و علماى مسيحى در حالى كه كتب مقدس را در دست داشتند، به اين مجلس دعوت شده بودند.
«نجاشى» رو به مسلمانان كرده پرسيد: اين چه دينى است كه شما برگزيده و از قوم خود جدا شدهايد و در آئين ما نيز داخل نشدهايد؟